Τετάρτη, 16 Μαρτίου 2011

- ΒΙΟΣ ΑΓΙΟΥ ΑΝΑΣΤΑΣΙΟΥ ΤΟΥ ΠΕΡΣΟΥ



به روز یاد بودشهید مقدس اناستاسیوس پارسی
مقدسی که گلویش بریدند
مقدسی که ساحل زیبای زندگی جوانیش بود

اناستاسیوس/ شهید بزرگوار از نژاد پارسیان بود در دوره ی پادشاهی خسرو در ایران و هیراکلیوس در بیزانس

544

که در سال 610 پادشاهی میکردند.
نخستین نام ان شریف مرغوندات و نام پدرش واو بود با اگاهی بسیار از هنرمغ ها. شاگردانی بسیار داشت/ همچنانکه خود پسرش شریفش اناستاسیوس نیز در هنز مغ ها از همچون پدرش بهترین بود. و به هنگامیکه به سن مناسب رسید/ او را همراه با دیگر شاگردان در سپاه جوانان نام نویسی نمودند.

در ان هنگام(614) پارسیان که به اورشلیم حکومت داشتند همه ظرف های مقدس را به ویژه چلیپای زندگی ده و رهایی بخش را که بر ان نقش خود ترسای به چلیپا کشیده شده بود از انجا برداشتند.ولی نور ان چلیپا بر تندیسه پرستی پیروز شد و باعث ستایش بسیاری از مردم گشت....


546

...........چلیپای مقدس با برق ازادی و رهایی بسیاری را پس از رسیدن به پارس رهایی بخشید با نور پهناور و گسترده ی خویش/ مانند سلاحی شکست ناپذیر و حتی کسانیکه باورش نمیکردند را چنان به خود جلب کرد که همه شیفته ی بزرگی نام مقدس اناستاسیوس نیز شدند.

همینکه امدن چلیپای مقدس به ان پهناوری پارس رسید اناستاسیوس شیفته ی تقدس ان شد و در دل خویش نور خدایی را احساس کرد وشیفته یان شد که پیام ترسای مقدس را به همه برساند. پیش از هر چیز خواستار این شد که دریابد چطور روح مقدس در حضرت عیسی مسیح ظاهر شد/ چرا به چلیپا کشیده شد و همه ی این جریان را. بدینسان نطفه ی ان روان پاک همچون دانه ی گندمی به بهترین راه در دل ان شریف پرورده شد و باور نمود. هر چه زمان میگذشت به همان اندازه شگفتی حضرت عیسی در دلش بیشتر و عمیق تر میشد. بدینسان از میهن / از ثروت/ از خویشان و اشنایان که همه گذرا هستند درین جهان گذشت تا به ثروت اسمانی برسد. بدینسان برین شد که نخست به شهر مقدس (اورشلیم) رفت و در خانه ی یک پارسی زر ساز که او نیز ایمان اورده بود بماند و از وی خواست که وی را غسل تعمید دهد تا با پاک شدن روانش همه ناپاکی های گذشته ی ایین مغی از وی زدوده گشته و براستی گرویده و مهر چلیپای پاک را دل روح خویش نقش بندان کند.

ان زر ساز پارسی از ترس واکنش دیگر پارسیان در انجام درخواست انستاسیوس کوتاهی میکرد ولی از سوی دیگردر دل ان جوان (انستاسیوس) عشق پاک به کلیسا و باور راستین داغ تر میشد بویژه با دیدن اپوستول های مقدسی که بر دیوار کلیسا میدید و در باره ی زندگی وازخودگذشتگی های ان سروران میپرسید.  دیگر چاره ای در خویش نمیدید به در اورشلیم مانند یک غزال تشنه به ارزوی خویش که همانا غسل بود برسد.  در انجا این خواسته ی درونی خویش را با  یک ترسایی به میان گذاشت و او انستاسیوس را به محضر ایلیاس که خود غسل شده از سوی اناستاسیا بود به برد که از انجا به پیش پاتریاک مودستون رفتند. هم ایشان بود که با سرور اناستاسیوس را غسل مبارک نمود و به وی نام "اناستاسیوس" نهاد.

547

همرا با اناستاسیوس یک هم میهن او نیز همین سربلندی را یافت که غسل داده شود ولی چندی نگذشت که در راه عیسی و در شهر ادسا جان باخت. در هشت روزی که در خانه ی پدر خوانده اش بود از وی خواست که با کمک ایلیاس شریف به خانوداه ی تارک جهان بپیوندد.  ایلیاس که بخوبی اگاه بود از پاکی روان اناستاسیوس او را راهنمایی نمود که چه راهی را برای این هدفش دنبال کند.

پس از انکه ایلیاس مقدس نماز جاری نمود اناستاسیوس را به کلیسای راهبان اناستاسیوس راهنمایی کرد.که جایی بس دور از شهر مقدس بود نزدیک به چهار استادیا. در انجا مردی پاک بنام یوستینوس راهنما بود و سرپرست.که با خررمی اناستاسیوس را پذیرفت که این در سال دهم امپراتوری هیراکلیون دلیر بود که چندی پس از ان به دسته ی مونوتیلیت ("تکخوان ") ها پیوست. بدینسان یوستینوس ان شریف را در کنار یکی از بهترین شاگردان خویش نگاشت تا وی راهبی شایسته گردد/ گرچه پیش از این نیز خود اناستاسیوس حتی پیش ازینکه پوشش شریف بر تن کند کامل بود. با همه ی اینها او انچنان ازخودگذشتگی و سربزیری نشان داد که
با اینکه مسؤلیت باغ و اشپزخانه رابا خستگی ناپذیری بر عهده داشت از همه زودتر به مراسم دعای شریف میرسید و گفته ی بزرگان را و زندگی ایشان را با دل و جان میشنید و همه را در خاطر شریفش بیاد داشت. هنگامیکه سخنی میشنوید که چون وچرای ان نمیدانست باز هم با خستگی ناپذیری ویژه ای از دیگران میپرسید وبیاد نگهمیداشت. هم او بود که با خواندن زندگی شریف ازخودگذشتگان ایمان راستین با اشک پاکش انجیل شریف را خیس میکرد و در دل ارزو که وی نیز روزی به ان افتخار سربزیری برسد. هرچه بیشتر به خواندن انها میپرداخت بیشتر شیفته و خواستار این میشد که خدا به او این افتخار را بدهد که برایش خون خویش را پیش کش کند.

درین راهب خانه هفت سال را ان شریف گذراند. دران هنگام "سازنده ی بلا" که نمیتوانست اینهمه خوبی وعشق به عیسی را در ان شریف بپذیرد کوشید که او را از اینهمه شرافت بازداشته و به یادش بیاورد عشقی دنیایی و گذرا که به دختری از پارس داشت.
548
همچنین بیادش بیاندازد لذت های دنیوی و گذرارا. ولی او با سربزیری و با شناخت ان تحریکات مرموزانه دو راه را برگزید. یکی راه نیایش به درگاه سرور (ترسا)و دیگری درخواست راهنمایی از استادش با اشک واعتراف که چه اندازه با بد سیرتی شیطان برخورد نماید. بدینسان همه برادران به یاری وی شتافتند و با نیایش به پیشگاه سرور(ترسا) وی رااز ان اندیش ها رهانیدند. چکیده سخن اینکه ان شریف در خوابی چنین دید: که به کوهی بسیار بلند رفته بود که درانجا کسی به او یک جام می زرین و زیور شده با سنگهای گرانبهاداد و گفت "بگیروبنوش این را"و ایشان نوشید که بسیار خوش مزه نمود و ان شریف پیش از بیدار شدن دریافته بود که ان جام از سوی خداوند پیامی بود برای شهادتش.

همینکه ازخواب برخواست با شادی به کلیسا شتافت که همه ی پدران انجا بودند برای جشن پاک شریف. همانا استاد خویش به هجره خواند و با اشک و خواهش از وی درخواست نمود تا برایش نیایش کند زیرا میدانست که روزی چند به پایان زندگیش نمانده.  سپس ازوی سپاسگذاری نمود و چنین گفت: " پدر شریف ازانچه که تا کنون برای به سازی روان من سربزیر انجام داده ای که به نور راستین برسم اگاهم ولی از تو درخواست میکنم از نیایش برای من که بنده ی خدای بزرگ هستم نایستی". و ان بزرگ از او پرسید:"از کجا دانستی که به پدر خواهی پیوست"؟ انگاه خواب خویش بر وی افشا نمود و درپایان چنین افزود که ان چام پیامی بود برای مرگش ولی بازگو نکرد گرایش خویش را به مرگ از ترس اینکه شاید اورا بازدارد.

ان استاد پس از دلجویی از ان شزیف همه به ادامه ی جشن پرداختند و به دعای مقدس همه بر سر میز نشستند وان شریف که از شدت ان اتش شهادت خواب به چشمانش بمیامد از راهب خانه مخفیانه بیرون رفت بدون انکه نان یا ظرف یا جامه ای باخود ببرد بجز انچه برتن داشت. هنگامیکه به کساریا در فلسطین رسید به کلیسای مریم باکره مشرف شد و پس از دو روز عبادت برای بهترین راه پرواز روحش به کلیسای حضرت اففیمیاس رفت. در انجا مغ هایی از پارس دید که به غیب گویی میپرداختند ولی او میدانست چه اندازه ان رفتار ها بی معنی بودند.
549
بهمین سبب که بخوبی میدانست پی امد چنین رفتاری را که خویش نیز پیش از ایمان اوردن انجام میداد/ بسیار دلگیر شد و چنین کرد که از ان رفتاربه خواست خدا جلوگیری شود. انگاه از او پرسیدند چرا با چنین دلگیری از رفتار انان جلوگیری نمودو ان شریف پاسخ داد که به خوبی ازین کارها اگاه است و پیشتر خود نیز چنین میکرد ولی پس از افتخار غسل و باور به حضرت عیسی دانست که چه کارننگین و زشتی میباشد.

با چنین گفتار ورفتاری کوشید که انها را نیز به راه راست گرایش داده و از کارهای پیشین بازدارد. با شنیدن سخنانش پارسی هایی که دران نزدیکی بودند و پیشتر همراه وی/ با خشم اورا بازداشت کرده و زندانی نمودند تا رهبرشان مرزبان که در قیصریه نبود باز اید و او را بازجویی کند. ان حضرت سه روز در زندان هیچ خوراکی نپذیرفت چرا که نمیخواست از دست انها چیزی بپذیرد. انچه "خوراکش" بود همانا ارزوی خطری بود به یاد و نام حضرت عیسی که میدانست و میشناخت دلیل ها را او را دلداری داد و به وی یاداور شد که از رنج جهان و مرگ ظاهری نترسد تا به پادشاهی ابدی برسد. پس از انکه ان فرماندار رسید و ان شریف را پیش او بردند بر عکس رفتاری که پارس ها در پیشگاه بزرگان داشتند تعظیم نکرد و استوار بر پا ایستاد بدون ترس و با دلیری ازادگان.

هنگامیکه مرزبان با خشونت از ان شریف پرید ایشان پاسخ داد که پارسی بوده و سپس به ایین ترسایی و راستی روی اورده و ایمان. هنگامیکه ان فرماندار به ایشان قول های مقام ولذت ها دنیوی میداد ایشان رو به اسمان نمود و چنین پاسخ داد:" عیسی پادشاه کمکم کن که از تو برنگردم". انگاه ان فرماندار دستور داد که به یک پا و گردن ان شریف زنجیر اهنین بستند و با سنگی بزرگ او را به بالای برج و بارو بردند. هم میهنانش درین راه به او دشنام داده و میگفتند :" شرم بر تو که توانستی ملیت خویش فراموش کنی و به ان ناسزا گویی  و به ایین ترسایی بگروی؟ تو را شایسته همانست که در بند باشی و چون برده ها با تو رفتار شود ای نادان که از مردم خویش جدا شدی". با این گفته ها او را میزدند وریش اورا میکشیدند و بسیار ازارش میدادند ولی ان شریف همه را به نام عیسی مقدس وشریف ویانگاشت.

پس از انها ان فرماندار دوباره از او بازجویی و نیز تهدید نمود که وی را به پیشگاه شاه بزرگ خواهد فرستاد که انجا رنج هایی بسیار در راه هستند ولی ان شریف همانا انچه از اغاز میگقت را بازگفت بدون هیچ پشیمانی.
550
هنگامیکه فرماندار فرمان داد او را دربند نموده و بدنش را برروی خاک بکشند و وی را بزنند ان شریف نپذیرفت و به ان جلادان گفت:" من خود خویش را خواهم کشید بر زمین و میخواهم با دلیری شلاق شما را تحمل کنم همانند تشنه ای که در تابستان نیاز به اب خنک دارد که بدنش شاد شود بدینسان من نیز همه رنج ها و سختی ها و مرگ سخت را بپذیرم برای عیسی مسیح". اینها راگفت و خود با رخ برزمین خوابید و شلاق ها بتن پذیرفت و بی انکه از جا تکان خورد یا ناله و شیون نماید همه ی درد ها به خویشتن را بردباری کرد با این ارزو که به شهادت نهایی برسد.

دران هنگام فرماندار نادان به وی گفت که اگر او را به پیشگاه شاه بزرگ بفرستد رنجهای بیشترین خواهد کشید ولی ان دانا به وی چنین پاسخ داد:" ان پادشاه تو انسانیست پلید و مانند همه ی شما با بندگی به پیروزی های امروز و فردا مینگرد که از چنین کسی نمیتوان واهمه داشت تا از پادشاهی جاودان باید ترسید که افریننده ی زمین و زمان است و اشکارو پنهان". سپس ان بیرحم دوباره به زندانش افکند به این امید که شاید برگشتی در اندیشه ی ان شریف پیش اید. پس از چندین روز دوباره او را اززندان بدر اوردند و به وی یاداور شدند که باید به راه و رفتار گشذته بازگردد. دران هنگام ان شریف به او گفت:" برای کدام خدایان از من این قربانی شدن را میخواهی"؟ ان جلاد به وی پاسخ داد:" به اتش به خورشید به ماه و به اسب". ان شریف گفت:" وای بر تو پس چرا از من نمیخواهی که به کوه ها وجانوران و ساخته های دیگر سر خم کنم! خداوند انسان را برتری داد برهمه ی افریده های خویش که اورا پادشاه بداند و ستایش کند".

با همه ی ان سخنان بجا ودرست که ان شهید به زبان اورد و جلاد پاسخی نداشت دوباره وی را به زندان انداخت. درینباره استادش اموخت که ان شریف با سریلندی با جلاد روبرو شد و وی را از سخن بازداشت و کوچک نمود. بدینسان همه شاد شدند و در همگرایی همه ی برادران درخواست کردند تا ان برادرشان بر جلاد و بر شیطان پیروز شود به نام راستی و درست ایمان. سپس به ان برادر نامه ای گسیل داشتند که ازین شیطان ها نهراسد و براه راستینی که پیش گرفته جلو رود با مردانگی و دلیری.

ان شریف با اینکه در زندان بجز پاهایش گردنش نیز در بند بود هیچگاه از نیایش و ستایش خودداری نکرد.





551

بدینسان برای اینکه ناراحتی پیش نیاورد هنگام نیایش از جا بر نمیخواست و با به زیر کشیدن سر خویش و دشواری بسیار به نیایش ادامه میداد. شبی هنگام نیایش نگهبان زندان که یک یهود پاکدلی بود با احترام نوای ان شریف را شنید و میدانست که در روز با چه زحمتی سنگ ها بر کول میکشد ولی نیروی نیایش و پرستش خداوند را همیشه دارد. چنین شد که شبی از روزنه ای کوچک به درون زندان نگاه افکند که صحنه ای بس شگفت انگیز بچشمش خورد/ دید که گرد ان شریف فرشته هایی سپید پوش که مانند خورشید میدرخشیدند و پوشاک سروران کلیسا بر تن داشتند در تکاپو بودند و درپیش ان شریف امده و ایشان را با اسپند های خوش بو ستایش میکردند.

با همه ی ان شگفتیها که ان یهودی دیده بود و میخواست سرپرست زندان را که ترسایی بود و شهروند اسکیتوپولیس بیدار نموده و همه چیز به او بازگو کند/ همانا از شدت هیجان دست و پایش به بند افتاده و توان جنبش نداشتند. بسختی خود را روی زمین کشید و به همکارش نزدیک شد تا ان همه شگفتی که دیده بود را برایش بازگو کرده به وی نیز نشان دهد/ ولی دیگر چیزی پیدا نبود. همه ی ان شگفتی را با وی درمیان گذاشت بی انکه ذره ای کم . بیش گوید. روز دیگر مرزبان از سوی پادشاه چنین گفت به ان شریف که اگر شرم دارد که در جلوی مردم از ایین ترسایی بازگردد میتواند در برابر دوشاهد چنین کند وگرنه اگر ازین کوشش ساده هم گردن باز زد او را به پارس فرستاده که در انجا مرگی پررنج همراه خواهد داشت. ان شریف در پاسخ مرزبان چنین فرمود:" هرگز پیش نخواهد امد ای عیسی پادشاه که از توو راه راستت برگردم چه در ظاهر چه در باطن و از هیچ راهی روشی و شرطی چه در خواب چه در هر رویایی که باشم".

با دیدن اینکه از روش خویش پشیمانی ندارد/ فرماندار به جلادان دستور داد که ان شریف را با دو ترسایی دیگر به زنجیر بسته و ان زنجیر ها را مهر کرده و هر سه را سه روز در زندانی همگانی گذاشتند تا اینگه به پارس گسیلشان کنند. و این نزدیک به سالروز بازگشت چلیپای مقدس بود بدینسان ان شریف با دو ترسایی هم بندش همه ی شب را به شادی و جشن پرداختند تا پگاه و ان روز چهاردهم سپتامبر بود. با دیدن اینها سرپرست به پیش فرماندار بازگشت و از وی درخواست نمود که اناستاسیوس را به وی بسپارد تا بتواند به جشن بازگشت چلیپای مقدس ادامه دهد.

552
هنگامیکه ترساییان از زن و مرد ان شریف را در کلیسا دیدند بسیار خوشنود شدند. همه به وی دلگرمی داده و زخمهایش با دوستی و مهر میبوسیدند و وی را ستوده و به راه شهادت تشویق مینمودند واین شد که ان سال راجشنی بزرگتر بود. پس از پایان نیایش بزرگ سرپرست از ان شریف درخواست نمود به به خانه اش دراید و با قدم خویش به انجا تبرک رساند. ان شریف که میخواست به سرپرست خوشنودی بدهد دعوتش پذیرفت و با دو هم بندش به خانه ی وی نشستند و سپس همه با همبشتگی به زندان برگشتند.

پس از دو روز ان شریف را از قیصریه بیرون اوردند با همراهی دو هم بند و هم زندانیش ولی گروهی بسیار از ترساییان انان را بدرقه نموده و برایشان نیایش میکردند که اقای بزرگ(خداوند) تا پایان به ایشان نیرو دهد. به همرا ان شریف یکی از دو برادران نیز که فرستاده ی استادش بودند براه ادمه میداد تا از یکسو به ایشان دلگرمی داده و خدمتی انجام دهد و از سوی دیگر شاهد انچه بر وی خواهد گذشت باشد که بتواند برای برادران دیگر بازگو کند. در راهشان از هر جا که میگذشتند شهروندان به بیرون امده و از ایشان درخواست نیایش و سپاس میکردند و با بهترین نوا ایشان را میستودند بدانجا که اناستاسیوس از خود ترشید که شاید شایسته ی این همه پرستش و ستایش نبوده باشد. چنین شد که دو نامه از رود دجله برای استادش در شهر مقدس نوشت و از پیشگاه ایشان درخواست نمود تا با نیایش از خداوند بخواهد که از غرور وی برای ان شهادت شیرین بکاهد تا با رسیدن به ان مرام سربزیری و متانتش پابرجا بماند. بدینسان پس از رسیدن به پارس ان شریف را به زندان افکندند و برادری که همراهش بود در خانه ی یک ترسایی مهمان شد مه او فرزند کسی به نام یزدین بود که وی نیز از دوتداران ایین ترسایی بشمار میرفت.

پس از گذشت چند روز ان شریف را در پیشگاه خسرو و هم بزمانش پرسیدند که چرا از ایین میهنش رو برگرداند. ولی ان شریف کمترین گرایشی به همزبانی با انها نشان نداد چرا که پس از برگشتن از ایین پارسیان هم از رفتار ایشان و هم از زبان ایشان بیزار شده بود. بدینسان با کمک مترجمی چنین پاسخ داد:" زیرا ایین شما پر است از دروغ و ریا و ستایش شیطانی که من نیز زمانی باور داشتم

553
ولی ان تاریکی را رها کرده و به روشنایی رسیدم و اکنون درپیشگاه افریننده ی همه جهان هستم". دران هنگام کسی از وی پرسید:" ای ناچیز تو چه سان خدایی را میپرستی که یهودیان به چلیپایش کشیدند"؟ ان شریف پاسخ داد:" او بخواست خویش به چلیپا بسته شد تا اینکه با این بزرگیش ما را از بند گناهانمان رها سازد ولی شما بیخردان اتش و ماه و خورشید را میپرستید". دران هنگام ان سرپرست چنین گفت:" سخنان بیهوده رها کن و به ایین میهنت برگرد که مرام و بسیاری بزرگی درپیش خواهی داشت". درپاسخ چنین گفت ان شریف:" زمانیست بسیار که ازین اندیشه ها دورم و سربلند به پوشیدن این جامه ی بی ارزش راهبان و به امید رسیدن به پادشاهی جاویدان اسمان/ حال چه سان ازاین ها بگذرم و به پادشاهی مرگ پذیراین جهان وهدیه های بی ارزش زمینی برگردم"؟

پس از همه ی ازمایشهایی که فرماندار بر وی نمود واورا ترساند ولی باور وی دگرگون نتوانست نمودن و برعکس دید که ان شریف پافشارترمیشود/ فرمان داد که ایشان را شلاق بزنند و دران حال به ایشان میگفت که:" اگر هر روز به پیشگاه خورشید نیایش نکنی همانا به همین شماره ی امروز/ هر روز شلاق خوری تا اینکه بدنت از هم پاشیده شود". ان شریف باز گفت:" هرچه که بر من شود از افریننده و سرورم رو برنگردانم". دران هنگام جلاد فرمان داد که بر پاهای او چوب بسته و وی را پشت بر زمین کوبند و ان چوبها بفشارند که دردی بزرگ بدنش را فرا گیرد و سپس دورباره به زندانش افکندند. ولی نگبان زندان که مردی ترسایی بود گهگاه به خدمتگذار ان شریف اجازه میداد که به وی نزدیک شده و هرچه تواند کمک نماید. همچنین بسیار ترساییان دیگر و نیز فرزندان یزدین (که در پیش یاد اورشدیم) به پیشگاهش میرفتند پا ها و زنجیرش مسبوسیدند و از وی برای پاکی روانشان درخواست میکردند و اورا میستودند ولی ان شریف با پاکی دل و سربزیری روانش ستایش انسان ها را نمیپذیرفت.

 پس از روزی چند وی را از زندان بدر اورده و از وی در پیشگاه پادشاه دورباره پرسیدند که شاید بپذیرد ستایش خداهایشان را وگرنه سختی ها بیشتری درراهش خواهند امد ولی ان شریف با خشونت چنینشان گفت:" چرا بیهوده وقت خود تلف کنی با انچه بی ارزش و نا شدنی میباشد؟ بارها به تو گفتم که سرورم را رهانمیکنم حتی اگر بدنم را به هزاران تکه کنید". سپس چ.ن دیده بودند که شلاق را با ان همه بزرگواری تحمل کرده بود اورا با باتون زدند و همه گان اورا ازین بردباریش ستودند ودوباره به زندانش افکندند و چند گاهی پس از ان از زندان بیرونش اورده

وچون ان جلاد دوباره کوشید که با ظاهرسازی و ترشاندنش و هزاران دروغ دیگر وی را از باورش و ایمانش بازگردانند ولی ناتوان بودنش به چنین کاررا دریافت دوباره به یک پایش سنگی بزرگ بستند ووی را بادست و پای دیگر دوساعت اویزان نمودند تا اینکه بدنش را از هم بپاشانند ولی با کمک پروردگارش از این شکنجه نیز با دلیری گذشت. با دیدن اینها ار فرماندار که از کوشش برای بازگرداندنش شکست خورده بود دوباره وی را به زندان انداخت و در بازگشت همه چیز به پادشاه گفت و پیشنهاد نمود که کوششی دیگر نکرده زیرا اناستاسیوس شکست ناپذریست.

با شنیدن اینها پادشاه فرمان داد که اناستاسیوس را همرا با همه ی هفتاد تن دیگر از ترساییان از زندان بدر اورده و انان را بسوی رودخانه ای ببرند و درانا بر گردن یکایکشان تنابی بسته و یکی را پس از دیگری در اب ودر حظور اناستاسیوس خفه کنند. درین هنگام به وی بارها گفتند:" چرا به خواسته ی پادشاه رفتار نمیکنی و چنین مرگ خشنی را میپذیری"؟ ان شریف نخست خدا را سپاس کرد ازین سر بلندی که به پاس وی و در راه عشق حقیقت چنین مرگی را پذیراست و سپس به دیگران چنین گفت:" میخواستم که در راه بزرگوارم(خدایم) یکی از عضو هایم را به بخش های کوچکتری ببرید که مرگی سخت تر و درد ناک تر داشته باشم ولی شما مرا بدون رنج و شکنجه میکشید. از تو سپاسگزارم مسیح رهبر که در راهت چنین مرگ ارامی دارم". چنین گفت و سر انجام سر از بدنش جدا کردند که به پیش شاه برده که ثابت کنند اناستاسیوس مرده.

سلاریوس اجازه نیافت که بدن ان شریف را از جلادان تحویل بگیرد و بناچار شبانه پسران یزدین به جلادان رشوه ی فراوان دادند تا جنازه ی اناستاسیوس را تحویل گیرند. در برگشت با شگفتی دیدند که سگ ها بخ خوردن بدن دیگر هم زندانیان اناستاسیوس پرداخته اند ولی معجزه وار بدن وی را نزدیک نشدند. پس از دیدن اینها ترساییان بدن ان شریف را درسال هفدهم پادشاهی هیراکلیو و در روز بیست و دوم ژانویه در راهب خانه ی سرگیوی مقدس به خاک سپردند.

سپس روزی دو سرباز در زندان چنین گفتند به یکدیگر:" دیدی چه سان سگها بدن کشته ها میخوردند ولی به بدن اناستاسیوس نزدیک هم نشدند و در نزدیکی ان نشستند و از ان نگهداری نمودند"؟ سربازی دیگر چنین پاسخ داد:" من شگفتی دیگری دیدم که ستاره ای نه به بلندی ستارگان دیگر اسمان ولی در نزدیکی زمین

555

بود که به ان نزدیک شدم و دیدم که ستاره نبود بلکه نوری درخشان بر فراز بدن اناستاسیوس که مرا ترساند". انچه ان سربازان به یکدیگر میگفتند را ترساییان زندانی دیگری که زبان پارسی میدانستند نیز شنیدند و پس از کشته شدن خسرو وبر تخت نشستن پادشاهی مردم دوست و ازادی ترساییان به اورشلیم رفته و شهادت دادند که انچه اناستاسیوس هنگامیکه در زندان با هم بودند پیش بینی کرده بود درست و راست بوده. یکی از انان  از قول اناستاسیوس چنین گفت:" برادرانم من روز دیگر به پایان خواهم رسید ولی شما کشته نخواهید شد زیرا پادشاه ستمگر از میان خواهد رفت ولی شما به شهر مقدس بروید به راهبه خانه ی عباس و به پدر روحانیم بگویید هر چه را درینجا دیده و شنیده اید".  ان دو سرباز چنین همه چیز بازگو کرده و سرانجام از ان راهب خانه بدر امدند.

ان برادری که در پیشگاهش بود و به وی کمک مینمود پس از بخاک سپردنش در کلیسای سرگیون چندی بردباری کرد که بتواند بی خطر سفر کند. ده روز پس از به خاک سپردنش پادشاهی داد گر و بشر دوست امد که با دیدن و شنیدن رنجهایشان و اینکه یونانی سخن میگفتند ارامشان نمود. انان نیز به پادشاه همه ی دادستان گفتند که چه شد و چرا به ان دیار رسیدند. و به چه سان ان راهب را بردند ار پارس. از انجا با ترساییان دیگر رهسپار ارمنستان شدند و از انجا با بسیاری هم کیشان پس از دوسال به اورشلیم رسیدند و در انجا با در دست داشتن پوشاک مبارک ان شریف همه داستان بالا بخوبی بازگو نمودند. در پایان با پذیرش کولیوا به مناسبت اناستاسیوس شریف چنین گفتند که با این شگفتی و بسیار زود تاریکی از روشنایی دور شد / شیطان از درد مند بدور شد به خاطر معجزات پوشاک مبارک ان شریف و به پاس سپاس اقای بزرگ عیسی مسیح که او راست شایستگی هر نیایشی و ارزشی چه در حال چه در اینده و چه در هر سده ای. امین
http://www.enromiosini.gr/root.el.aspx

Δεν υπάρχουν σχόλια:

Δημοσίευση σχολίου